بازم از دستنوشته های خودم در تنهایی و دلتنگی هام........؟؟!!

حتما نظر بدهید منتظرم...!!

 

 

 

 

 

 

 

 "تنهایی"

 

تنهایی همیشه با من یار بوده،

ولی از وقتی تو اومدی دیگر تنها نیستم

زندگی را پیش تو می گذارم

شاید همه بگویند که دیوانه ام ،کورم یا ناشنوا هستم...!!

 

در زندگی باید خطر کرد،شاید هم زندگی را باخت!

 

با تو چطور دیوانه شدم ،کور شدم؟نمی دانم!

هنوز برایم  یک معما ست یک معما...؟؟

 

هرگز نمی توانم تو را از فکرم بیرون کنم

تا زمانی که تو پیش من هستی وتا وقتی که

مرا درک کنی،عاشقم باشی و با من بمانی.

 

اهمیت نمی دهم که کی هستی، اهل کجایی واینکه چه کاره ای!

هر چی که تو بگویی باور می کنم.

 

همیشه سعی می کنم که احساسم را مخفی کنم ولی

انگار که حرکاتم نمایانگر احساسم است.

 

وقتی که به چشمانم نگاه می کنی از خود بی خود می شوم ودیگر نمی توانم

احساسم را مخفی کنم وعشقم را بیان نکنم

 

پس تو هم مخفی نکن ، نشان بده

تو هم عاشقم باش،دوستم داشته باش

 و با من بمان...

 

 

 


 

نوشته شده توسط SaHaR در 87/03/10 ساعت موضوع | لینک ثابت