درباره وبلاگ

به یاد آرزوهایی که می میرند
سکوتی می کنم
سنگین تر از فریاد....!!!
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
چشم به راه شب از راه می رسد ومن تنها هستم تنهای تنها... فکرم را متمرکز می کنم تا بتوانم بنویسم اما نه...!! گویا دستانم قادر به نوشتن نمی باشند!چرا؟ زیرا تو نیستی تا تو را احساس کنم و همچنان دلگرم وصبور بنویسم پس نمی نویسم،بلکه می گویم... شب فرا می رسد ومن بازهم تنها هستم تنها ومنتظرو چشم به راه،چشم به راه تو،تا از راهی که رفتی بیایی با یک سبد گل عشق ،با یک سبد مهروصفا تورفتی وبی خبر هم رفتی،تو می آیی بازهم بی خبر می آیی بازهم چشمانم به در دوخته خواهند شد تا تو بیایی من همچنان انتظار می کشم، انتظارتورا،انتظارصدایت را،نوازشت را وگرمای وجودت را... من همچنان منتظرت خواهم ماند تا تو بیایی وباز همچنان گرم وصمیمی در کنار همدیگر باشیم باز هم از عشق بگوییم،از صفا ومهربانی،از صداقت وپاکی وهمچنان از عشق واز عشق... تو به من گفتی با من بمان!من به تونیاز دارم ومرا خواستی... اما من سالهاست که تو را خواستم،سالهاست که تو را داشتم وبا تو بودم. تو آمدی ولی نیامدی چون هنوز به مقصد نرسیده ای راهت را خودت انتخاب کردی ومن همچنان با تو ودرکنار توبودم. تو داری می آیی ولی ای کاش زودتر می آمدی نمی دانم احساس می کنم که سردرگم وپریشانی،نمی دانی چه کار کنی!؟ تو را به حال خودت می گذارم تا خودت سرنوشت هردویمان را رقم زنی ومن همچنان چشم به راه ومنتظرخواهم ماند تا تو بیایی تا دوباره بادستانمان گل های مهروصفا رادر گلدان عشق بگذاریم من منتظرت خواهم ماند،منتظر تو......
نوشته شده توسط SaHaR در 86/05/13 ساعت موضوع | لینک ثابت