روزي از عشق خودم را حلق آويز مي كنم و آخرين آرزوي من اين است در روي طناب اسم تو را حك كنم تا حداقل در مرگم فكر كنم هميشه در كنارت خواهم بود.

..............................

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند

                   .................................

                 کاش مي شد عشق را ابراز کرد

                 يا که عشق را با سحر آغاز کرد

        لحظه به لحظه دم به دم ساعت به ساعت خواهمت

          گر خوشم يا نا خوشم در هر دو حالت خواهمت

.................................

هيچگاه آخرين نگاهت را فراموش نمي کنم نگاهي سرشار از
عشق صميميت و محبت ...

امروز سالها از آن روز مي گذرد ولي تو هر گز بر نگشته اي

صدايت در گوشم زمزمه مي شود و نگاهت در ذهنم مجسم ولي من تو را مي خواهم نه خيالت را.....

.....................................

  مراقب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد         زندگی با دلت نکند.
  گلهاي ياس تو باغچه غروبها بهونه
 ميگيرن

                همشون يه عهدي بستن سر خاك تو بميرن

....................................

اي نگاهت نخي از مخمل وابريشم.....

چندوقتي است كه به تو ميانديشم......

به تو آري به همان منظر دور......

به همان سبز صميمي به همان باغ بلور اگه تو کوچه پس کوچ هاي دلم گم شدي.

دنباله کسي نگرد که آدرس بهت بده

چون غير از تو کسي اونجا نيست

 عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست

تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست

عاشقي مقدورهر عياش نيست

                      غم کشيدن صنعت نقاش نيست

.......................................

در همه عالم گشتم و عاشق نشدم

  تو چه بودي كه تو را ديدم و ديوانه شدم

 

 


 

نوشته شده توسط SaHaR در 86/05/10 ساعت موضوع | لینک ثابت